در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن ز بساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن
هرجا که نگاه میکنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده میموید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه... خود گم نکنید
از عشق هر آنچه می رسد شیرین است
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باز پشت در خواهد زد
یک ساقهٔ سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد
شاعر: محمد اصفهانی
قابل توجه اینکه :
این شعر ... برگرفته از شعر زنده یاد میرزا آقا خان کرمانی، است ... یعنی همان کرمانی دلاور،
که در کنار دیگر آزادمرد کرمان، زنده یاد شیخ احمد روحی، در راه آزادی و اعتلای ایران، سر
داد....یعنی سرش را بُریدند:
«....دو ساعت از شب گذشته، در باغ محمّدعلی میرزا، آنها را یکی یکی آوردند و زیر درخت
نسترن، سر بُریدند و خودِ محمدعلی شاه در بالاخانه نشسته بود و تماشا می کرد...»
[باستانی پاریزی، شاهنامه آخرش خوش است]
و الحقّ هم که این شعر او، چه وصف الحال اوست...
آفتاب به سر درخت ناربندان است
عاشق به میان کوچه سرگردان است
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی؟!...
ابروی کشیده تو را سنجیدیم
شمشیر نشان دادی و برقش دیدیم
تا ظن نبری که ما به خود لرزیدیم:
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
در کوچه عاشقان نمی گردیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
برای آگاهی از دیگرمطالب این پرونده به ادامه مطلب مراجعه کنید